شعر - شوق يك روز تمام عاشقي
شعر از بابک اسماعیلی
باز انتشار این شعر تنها در صورت لینک مستقیم مطلب مجاز است .
چقدر شوق ديدار تو
به سينه ام فشار ميآورد بانوي رنگين كمان
حسي گلويم را فشار مي دهد
به اين حسهايي كه من دارم چه ميگويند؟
عشق ؟
من فراموش كرده ام كه عشق
شامل چه حس هايي مي شود!
اين روزها وقتي بي قرار تو مي شوم
اس ام اس نميزنم
شعر ميگويم
هر زمان شوق گفتگو با تو
نفسهايم را غليظ ميكند
با واژه ها هوسبازي ميكنم و
شعر ميگويم
و مدام به خودم ميگويم
بايد احساساتت را
مديريت كني شاعر.
بانوي رنگين كمان
رنگ هايي كه به روزهاي من پاشيدي
ديوارهاي اتاقم را زرد و گل بهي كردهاست
و مي دانم اين بار هم
بعد از اينكه سرشار از تو شدم
بايد بروم
بايد بروي
سرانجام اين همه شوق همين است
بانوي رنگين كمان
رفتن
و من به همين هم قانع ام
قانع ام
به اينكه چندي سرشار از تو باشم
در رستوراني
قزل آلا سفارش بدهيم و تو
به من يادآوري كني
قزل آلاي سرخ شده كه تيغ ندارد
و من
به جاي انگشتانم از
چنگال استفاده كنم
گارسون براي من
آب معدني نياورد و
بانوي رنگين كمان
نوشابه ي سياه را
در ليوان هر دوي ما بريزد
شاعر با همين واژهها شعر مي سازد
و با شوق نفس ميكشد
با شوق شعري جديد
كه براي تو ميگويد
با شوق اينكه تو بگويي
نگرانت هستم شاعر . خوبي ؟
و من بگويم با تمام وجود احساست ميكنم.
و با شوقِ
شايد
يك روزِ تمام عاشقي !
برچسبها: شعر, بانوی رنگین کمان

